ای مهربانم هر بار که دلم می گرفت سر روی شونه هات می گذاشتم دستهای پر مهرت را برروی سرم می کشیدی.... من هم در انتظار غصه ای جدید بودم...غصه ای که آخر مست خنده ام کند...غصه را می گفتی و من.... در شادی غوطه ور میشدم....لبریز از حس زندگی... اصلا فراموش می کردم که برای چه سرم را برروی شونه هایت گذاشتم... بی وقفه سمت اتاقم می دویدم و تمام لحظات شیرینی که در کنارت.... گذراندم را ثبت کنم..... و به رسم اتمام یک خاطره در پایان...
برچسب:
نویسنده: آوا رضاپور
تاريخ: سه
شنبه
29 آذر
1401 ساعت: 11:43